تبليغاتX
فریاد سکوت
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 10:15 |
به  بهانه  بزرگداشت خدای غزل عشق

حافظا می خور ورندی کن وخوش باش ولی                       دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 22:19 |
من تشنه ترین تنها ترین نخل جنوبم

مثل وطنم سوخته تنم اهل جنوبم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 13:3 |
به بچه هامون چه بگیم ؟؟

فردا که می خوان بدونن


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 12:41 |

جوک از نوع آموزش وپرورشی  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 12:22 |

بدين وسيله من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم و مسؤوليت‏هاي يک کودک 8 ساله را قبول ميکنم.
ميخواهم يک ساندويچ‏فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران 5 ستاره است.
ميخواهم فکر کنم که شکلات از پول بهتر است، چون ميتوانم آنرا بخورم!
ميخواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
ميخواهم درون يک چله آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
ميخواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود، وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي کودکانه را ياد ميگرفتم، وقتي نميدانستم که چه چيزهايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نميدادم.
ميخواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
ميخواهم ايمان داشته باشم که هرچيزي ممکن است و ميخواهم که از پيچيدگي‏هاي دنيا بي خبر باشم.
ميخواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم، نميخواهم زندگي من پر شود از کوهي از مدارک اداري، خبرهاي ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...
ميخواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به ...
اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباري و بقيه مدارک، مال شما.
من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم.
اگر ميخواهيد بيشتر از اين با من بحث کنيد، بايد بتوانيد مرا بگيريد، چون ...!

+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 12:59 |

بر سرزمین سوختگی

پنداشتند خام
 کز سرگشتگان که پی ببرند و سوختند
 من آخرین درختم از سلاله جنگل
 آنان که بر بهار تبر انداختند تند
 پنداشتند خام که با هر شکستنی
قانون رشد و رویش را از ریشه کنده اند
خون از شقیقه های کوچه روان است
در پنجه های باز خیابان
گل گل شکوفه شکوفه
 قلب است انفجار آتشی قلب
بر گور ناشناخته اما
 کس گل نمی نهد
 لیکن
 هر روزه دختران
با جامه ساده به بازار می روند
و شهر هر غروب
 در دکه های همهمه گر مست میکند
 و مست ها به کوچه ی مبهوت می زنند
و شعرهای مبتذل آواز می دهند
 در زیر سقف ننگ
 در پشت میز نو
سرخوردگی سلاحش را
تسلیم می کند
 سرخوردگی نجابت قلبش را
که تیر می کشد و می تراشدش
تخدیر می کند
سرخوردگی به فلسفه ای تازه می رسد
 آن گاه من به صورت من چنگ می زتند
 در کوچه همچنان
 جنگ عبور از زره واقعیت است
و عاشقان تیزتک ترس ناشناس
بنهاده کوله بار تن جست می زنند
پرواز می کنند
 آری
 این شبروان ستاره روزند
 که مرگهایشان
 در این ظلام روزنی به رهایی است
و خون پاکشان
 در این کنام کحل بصرهای کورزا است
اینان تبارشان
 سر می کشد به قلعه ی دور فداییان
 آری عقاب های سیاهکل
 کوچیدگان قله الموتند و بی گمان
فردا قلاعشان
 قلب و روان مردم از بند رسته است
 پیوند جویبار نازک الماسهای سرخ
 شطی است سیل ساز
کز آن تمام پست و بلند حیات ما
سیراب می شوند
 و ریشه ای سرکش در خک خفته باز
 بیدار می شوند
اینک که تیغه های تبرهای مست را
 دارم به جان و تن
می بینم از فراز
بر سرزمین سوختگی یورش بهار

+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 18:48 |

درون سینه ام صد آرزو مرد
گل صد آرزو نشکفته پژمرد
دلم بی روی او دریای درد است
همین دریا مرا در خود فرو برد

+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 18:42 |

نام: خسرو شکیبایی

تاریخ تولد: 1323  

...............................................

با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی، 1361) به سینما آمد. و تا سال 1368 در نقشهایی ظاهر شد. از جمله در فیلمهای دزد و نویسنده، ترن و رابطه خوب ظاهر شد. اما از بازی در فیلم هامون (داریوش مهرجویی، 1368) بود که نام خسرو شکیبایی سر زبانها افتاد. او برای بازی بسیار زیبایش در همین فیلم از هشتمین جشنواره فیلم فجر، سیمرغ بلورین دریافت کرد و تحسین منتقدان و مردم را برانگیخت.

خسرو شکیبایی از سال 1368 به بعد، دیگر نتوانست از جلد حمید هامون بیرون بیاید و حمید هامون را در انواع و اقسام لباسها و تیپهای مختلف تکرار کرد. اما توانایی هایش انکارناپذیرش را در چند فیلم به معرض نمایش گذاشت:  بازی تاثیرگذار او در دو فضای کاملا متفاوت در فیلم کیمیا (احمدرضا درویش، 1373) و بازی متفاوت او در فیلم کاغذ بی خط (ناصر تقوایی، 1380).

خسرو شکیبایی در تلویزیون هم موفق بود. از همان زمان که در نقش مدرس بازی کرد و آن مونولوگ طولانی معروفش را اجرا کرد تا بازی در مجموعه تلویزیونی روزی روزگاری، خانه سبز، کاکتوس، تفنگ سر پر و این اواخر هم که مجموعه تلویزیونی در کنار هم را روی آنتن دارد.

او آخرین جایزه اش را از ششمین جشن ماهنامه دنیای تصویر برای بازی در فیلم کاغذ بی خط دریافت کرد.

پس از گذشت نزدیک به 22 سال از اولین حضورش در سینمای مسعود کیمیایی، بار دیگر و اینبار در کنار استاد عزت الله انتظامی در فیلمی از مسعود کیمیایی ایفای نقش کرد: « حکم » (1383)

 

+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 12:52 |
مهربانم
ناچار باید بنویسم : وقتی داماد زیاده از حد مسلمان ، عروسش را ندیده از میان دخترهای حرم انتخاب می کند ، چشم هایش را می بندد ، مثل عروس در پستو ها مخفی می شود ، پی در پی ازپشت درها و پرده ها که تو در تو واقع شده اند برایش خبر می آورند . تمام اخبار راجع به مقدار زرینه و بضاعت عروس است . در صورتی که جمال و اخلاق از امور اعتباری است که بر حسب تفاوت طبایع تغییر می کند . گاهی هم جناب داماد از جمال و اخلاق عروس می پرسد . زن ها در عین این که از عروس غیبی وصف می کنند ، و داماد را به وجد می آورند ، شبیه به این است که آن جناب را مثل میمون می رقصانند
 هر مسلمانی که عروسی کرده است ، در عمرش یک دفعه رقصیده است . این امر اصولا بین داماد و عروس و بستگان آن ها یک نوع تجارت است که به اسم مواصلت انجام می گیرد . ولی طبیعت راه این تجارت را به شاعر نیاموخته است . او به جای نقدینه و زرینه قلبی را می خواهد که در آن بتواند آشیانه کند . در عوض ، قلبش را می سپارد. دو قلب خوب و یک جور می توانند با خوشی دائمی زندگی کنند . به طوری که پول نتواند آن خوشی را فراهم بیاورد
 هر وقت زناشویی را در نظر می گیرم آشیانه ی ساده و محقری را روی درخت ها به خاطر می آورم که دو پرنده ی هم جنس بدون این که به هم استبداد و زورگویی به خرج بدهند ، روی آن قرار گرفته اند
 پرنده ها چه طور هم جنسشان را انتخاب می کنند : بدون این که پدر و مادر برایشان رای بدهند ! به جای این که الفاظ دیگران بین آنها عقد ببندد ، قدری خودشان آواز می خوانند ، آن وقت محبت و یگانگی در بین آن ها این عقد را محکم می کند . شیرینی آن ها به شاخه های درخت ها چسبیده است . خودشان با هم می خورند . مسوول خورک دیگران نیستند . به جای اینه و قالی نمایش دادن ، بساط آشیانه شان را به کمک هم مرتب می کنند . راستی و دوستی دارند ، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ می شوند
ولی به انسان خدا آن تقوی و شادی طبیعت را نداده است که مثل پرنده زندگی کند
بدبختانه ما انسانیم یعنی پرده ای بین طبیعت خاص ما و اشیا کشیده شده است و نمی خواهیم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنیم. من می خواهم پرواز کنم . نمی خواهم انسان باشم ، چه قدر خوب و دلکش است این هوای صاف و آزاد این اراضی وسیع وقتی که یک پرنده از بالای آن می گذرد
 من از راه های دور می رسم در این دیار نابلد هستم . در کدام یک از این نقاط آشیانه ام را قرار بدهم . رفیق مهربان تو برای من کجا را تعیین خواهی کرد ؟
اخلاق مرا بسنج ، دستوربده . این است یک شاعر ناشناس . ولی کسانی که پول زیادی دارند بدجنسی زیادی هم دارند
+ نوشته شده توسط م-شریف-ح در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 0:45 |